راهیان نور
یک عده برآنند که قسمت بود گروهی گویندکه تراهمت بود
ای آمده به دیارشهدا آگه باش نه قسمت،نه همت،این دعوت بود

چندبارکه به راهیان نور رفته بودم چون باخانواده ام بودم زیاد احساس مسئولیت نمی کردم ،اما این بار فرق می کرد.
این بار مسئولیت بچه های سال دوم دبیرستانی که باید آموزش دفاعی را می گذراندند برعهده من گذاشتند.چون درهمان دبیرستان معاون پرورشی بودم با بچه ها آشنا بودم، روز جمعه 7/11/90 بعد ازنماز و تحویل گرفتن وسایل حرکت کردیم.
ابتدا تقسیم کار کردم بچه ها با کمال میل قبول کردند.به بچه ها گفتم هرزمان که پایین می آیند با چادر باشند،توزیع غذا و محصولات فرهنگی را باهمکاری بچه ها وهمکاران خوبم و روحانی و راوی انجام دادم.شب را در اتوبوس خوابیدن با وجود اینکه تازه عمل کرده بودم واقعا سخت بود.صبح اتوبوس درمکانی ایستاد ،بچه ها بعد ازنماز حرکت کردند صبحانه را داخل اتوبوس خوردند،ظهر به مقر شهید حبیب الهی رسیدیم.ب عد ازگذاشتن وسایل اعلام کردند، بعد از ناهار و نماز باید حرکت کنیم سریع کارها را انجام دادیم،ابتدا به هویزه رفتیم قبلا به دخترها گفته بودم که در آنجا هر کدام
با یک شهید دوست شوند و درموقع مشکلات از آن شهید کمک بخواهند.بچه ها قبول کردند بعد از زیارت و بازدید هر کدام جلو می آمدند وبا شهیدی که دوست شده بودند اسم آن را می گفتند.سپس به دهلاویه رفتیم بعد از سخنان راوی در باره شهید چمران ودیدن کلیپ به عینیت می دیدم که بعضی از بچه ها تحت تاثیر قرار گرفتند واین ازظاهرشان آشکار می شد.
شب بود که به اردوگاه رسیدیم گفتند که باید بعد از نماز فورا حرکت کنیم و از تئاتر صحرایی دیدن کنیم با وجود خستگی وسردی هوا درشب به آنجا رفتیم آنچه فکر می کردم با آنچه که میدیدم قابل تصور نبود،معلوم بود که این هنرمندان با تعهد بسیار کار کرده بودند.در آنجا وقایع قبل و بعد از انقلاب را در محوطه بسیار وسیع اجرا کردند که چاشنی آن انفجار همراه با نورهای منور بود البته غیر از شهرستان ما (لاهیجان از استان گیلان)از شهرهای دیگر نیز آمده بودند .بعد از اتمام مراسم ساعت
نزدیک 12 شب البته پیاده به اردوگاه برگشتیم .اصلا میل به غذا نداشتم دوست داشتم هرچه زودتر چند ساعتی استراحت کنم.
که اعلام کردند مسئولین اتوبوس باید در جلسه حضور داشته باشند با خستگی به جلسه رفتم. درآنجا برنامه های روزبعد را تشریح کردند قرار شد به بچه های که متحول شده بودند ازبین آنها چهار نفر را انتخاب کرده وچادر بدهیم ،همچنین مسابقه حجاب از روی کارتهایی که داده بودند برگزار شود و نفر برگزیده از هر اتوبوس به کربلای معلی اعزام شود.
ساعت نزدیک 1 بامداد که جلسه تمام شدا ز خستگی نای راه رفتن نداشتم محوطه اردوگاه روشن بود ولی خوابگاهها خاموش بود در آن قسمت که استان گیلان مستقر شده بود پنج خوابگاه وجود داشت.
باخستگی زیاد وارد خوابگاه شدم دیدم یکی از همکاران من سرجای من خوابیده اعتراض کردم که من خسته هستم چرا آمدی سرجای من خوابیدی بیچاره بیدار شداما او هم رمق نداشت از سروصدای بچه ها لحن صحبت متوجه شدم اشتباهی وارد خوابگاه شدم دوباره لباس پوشیدم وچادر سرم کردم ازآنجا بیرون آمدم وارد خوابگاه بعدی شدم دیدم در تاریکی شب بچه ها دور نور کم رنگ بخاری نشستند و داشتند بلوتوث می کردند عصبانی شدم سرشان داد کشیدم که چرا این وقت شب بیدارند زودتر بخوابند تا برای برنامه های فردا زود بیدار شوند،همچنین گفتم شما حق بلوتوث بازی ندارید فردا تمام تلفن ها را چک می کنم ،اگر چیز خلافی پیدا کنم برخورد می کنم آنها اعتراض کردندشما مگه کی هستید تازه متوجه شدم باز خوابگاه را اشتباه آمدم اما خودم را نباختم گفتم شما مگر نمی دانید من باید ازخوابگاهها بازدید کنم ،دخترها گفتند باشه خانم الان می خوابیم
.دوباره چادربه سرکرده حرکت کردم این دفعه به شماره خوابگاه توجه کردم خوابگاه شماره 5 را پیدا کردم وارد خوابگاه شدم بچه ها خواب بودند با نور تلفن همراه وسایل خودم را پیدا کردم حالا از کاری که انجام داده بودم خنده ام گرفته وخوابم نمی برد . به زحمت کمی خوابیدم ، باصدای قرآن بیدار شدم رفتم وضو گرفتم بچه ها را برای نماز بیدار کردم دانش آموزان خوب من بیدار شدند بعد از ورزش ،صبحانه را کنار آنها به گرمی خوردیم با تقسیم کاری که انجام داده بودم فورا آماده شدیم وسایل راجمع کردیم خوابگاه را تمیز کردم سوار اتوبوس شدم و به اروند کنار رفتیم بعد از بازدید وخواندن نماز ظهر و عصر حرکت کردیم ، در ماشین با هزینه مدرسه و بسیج برایشان مسابقه گذاشتم سعی کردم برای همه جایزه تهیه کنم که خاطره خوبی از سفر داشته باشند. ناهار را در یک پارک خوردیم بعد از نماز به طرف شلمچه حرکت کردیم .
دراتوبوس مسابقه دیگری مطرح کردم گفتم الان که به شلمچه رفتیم هرکدام عکسی زیبا با گوشی همراه بگیرد جایزه میدهم جایزه قبلی زیر دندانشان مزه کرده بودم بااینکار هم از شرشیطنت آنها رهاشده بودم هم آنها رادرگیرکاری کردم.
غروب به شلمچه رسیدیم چقدر دلگیر بود .تلفن ازخانواده داشتم باخبری که به من دادند خیلی دل شکسته شدم همان جا روی خاک پاک شهیدان دو رکعت نماز خواندم و از شهیدان کمک خواستم به عینیت دیدم بعد از مدتی مشکلم رفع شد .
بچه ها را به حال خودشان گذاشتم عده ای نماز می خواندند،گروهی عکس می گرفتندبعضی هم گوشه ای تنها در عالم خودشان بودند.بعداز نماز مغرب وعشاء که در حسینیه شهدای شلمچه خواندم به سمت اتوبوس حرکت کردم بعد از گرفتن آمار، شام را تحویل گرفتم باکمک بقیه بین آنها توزیع کردیم .بچه ها بعد ازخوردن شام سرگرم شیطنت خودشان شدند البته گاه گاهی به عناوین مختلف به آنها سرمیزدم. گاهی هم راوی یا روحانی زن و یا مشاور مدرسه که با من بود به سراغشان می فرستادم ازخستگی کمک خوابم برد که باترمز شدید اتوبوس و فریاد جیغ روحانی خانم وبقیه بچه ها سراسیمه بیدار شدم متوجه شدم اتوبوس در حال سبقت گرفتن بود برای اینکه تصادف نکند ترمز شدیدی گرفت از آن طرف روحانی ما برای کاری بلند شده بود که با این ترمز پرت شد فورا با مسئولین ونیروهای امداد تماس گرفتم نزدیک شهر ملایر اتوبوس ایستاد نیروهای کمکی
رسیدند مسئولیت بچه ها را به همکاران دیگرم سپردم خودم با آن خانم و بقیه به بیمارستان رفتیم خوشبختانه به خیر گذشته بود در این سفر همکاران و بچه ها نهایت همکاری را با من داشتند همه اینها را ممنون شهیدان میدانم.امیدوارم خداوند همه دختران این جامعه را عاقبت بخیر کند و به من معرفتی بدهد که برای خود وجامعه مفیدباشم .
بنگر که شهید تن رها کرد وگذ شت ازمن چو برید عزم ما کرد وگذشت
هل من ....چوشنید پای در راه نهاد برخون حسین اقتدا کرد وگذشت