بوی زیتون

مرگ، بر دیوارهای خانه بوف های کور ضجه می زند.
«اندکی صبر، سحر نزدیک است».
کبوترهای صلح را نمی توان انکار کرد؛ اگر هرچه گلوله بزنندشان. اگر هرچه قفس بسازندشان، اگرچه هر روز، سقف آرزوهایشان را با سقف خانه هایشان بر سرشان خراب کنند.
اگرچه آسمانشان را و افق نگاهشان را هر روز کوچک و کوچک تر کنند.
کبوترها انکارنشدنی اند، نمی شود باورشان نکرد؛ خون، پرهایشان را قشنگ تر می کند.
پرواز با بال های زخمی، جلوه دیگری دارد.
حتی اگر چشم ببندیم پرواز را نمی شود انکار کرد. پرواز را نمی شود از آسمان گرفت؛ همان گونه که آفتاب را.
دیوارهای بلند، نمی توانند بوی زیتون را سد کنند.
عطر زیتون همه جا را گرفته است.
هرچه دیوارها بلندتر شوند، هرچه دیوارها تنگ تر شوند، هرچه کوچه های تنگ اردوگاه های غم زده از خون شهید رنگین تر شوند، برکت را نمی توانند از ما بگیرند؛ همان طور که خدا را، همان طور که سنگ نتوانستند.
سلاحمان از سنگ است.
کودکانمان از سنگ زاده می شوند، بزرگ می شوند با هر سنگی.
روزی خواهد آمد که گرمای نفس هایمان و شعله آه هایمان با اشک کودکانمان و شعله های آتشی که بر باغ های زیتونمان می زنید، در شما بگیرد و شب های غفلت جهانیان را تا همیشه روشن کند.
روزی که دود آه های مادران شهید داده ما چشم هایتان را کور کند و خواب غفلت دنیا را دچار نفس تنگی کند، نزدیک است.
روزی که سنگ ها شیشه عمر دیو سیرتتان را خرد کند، نزدیک است.
این روزها در خانه های مان در کوچه ها و خیابان های ویرانه ما، بوی خدا را نزدیک تر می توان حس کرد.
پی نوشت:سایت اطلاع رسانی حوزه/متن از عباس محمدی